تبليغاتX
فر

 نامش براتعلي است. چين و چروک صورت، گواهِ سنِ از شصت گذشته اش‌ است؛ اما بيش از پنجاه سال ندارد. زندگي در اينجا، گويا کندتر از شهر پيش مي‌رود. راستي! شهر... از اينجا تا اولين شهر آباد، حدوداً چهار ساعت با ماشين راه است. راهي که به خاطر ناهمواري‌ها و موانع، تا چندي پيش با اسب و الاغ طي مي‌شد. از وقتي که اينجا جاده کشيده شد، رفت و آمد به شهر افزايش يافته، اما چهره‌ي روستا سرجمع تغيير نکرده است. هنوز خانه‌هاشان، کپرهايي است براي حفاظت دربرابر سرما و گرما و باران. هنوز براتعلي تنبان مي‌پوشد و دختر نوجوانش، گلنار، هنوز از پس پرده‌ي کپر ما را ديد مي‌زند. هنوز حمام وجود ندارد و هنوز بچه‌ها اگر بخواهند درس بخوانند، بايد صبح راه بيفتند تا ظهر به مدرسه برسند... .

 درست است که ما اولين گروه جهادي هستيم که به اين منطقة محروم مي‌آييم، اما براتعلي گويي ما را مي‌شناسد و با رفيقان فراموش شده‌اي ديدار مي‌کند. احتمالاً او ما را در تلويزيون ديده است. با رنج هم قسم است، اما تلويزيون جاي خيلي چيزها را پر کرده است. تلويزيون هست تا براتعلي و خانواده‌اش احساس تنهايي نکنند! خيلي غصه نخورند و بخندند...!

خدا را شکر، شيشه‌هاي آب معدني‌مان را آورديم وگرنه اينجا املاح آب آشاميدني را به چشم مي‌ديديم. املاح که چه عرض کنم... کرم و انگل! دلم براي براتعلي مي‌سوزد و وقتي خود را به جاي او تصور مي‌کنم، پريشان مي شوم. چگونه ممکن است؟ از او مي‌پرسم: از زندگي در اينجا راضي هستي ؟

- الحمدالله. خدا بزرگه.

_ پدرجان! چند ساله اينجا زندگي مي‌کني ؟

_ ها ؟

_ مي‌گم چند ساله اينجا زندگي مي‌کنيد ؟

_ يعني چي چند ساله ؟! ما همين جا به دنيا آمديم.

دلسوزانه ادامه مي‌دهم:  چرا نرفتيد شهر ؟ آنجا راحت‌تره.

_ من برم شهر کي بالاي سر بچه‌ها باشد؟ آغا خانم را چه کار کنم ؟

نمي‌توانم برايش توضيح دهم که مي‌تواند با همه‌ي بچه‌ها و آغا خانم به شهر رود؛ تازه همه‌ي مايملکش را بفروشد، نمي‌تواند يک اتاق 12 متري در شهر رهن کند. از خيرش مي‌گذرم و در عوض تصميم مي‌گيرم تا آنجا که مي‌توانم شهر را به اينجا بياورم. جاده که آمده. تلفن و برق هم وصل شده. مي‌ماند آب تصفيه‌شده و مدرسه و درمانگاه و مسجد و خانه‌هاي ضدزلزله و... گلنار هم کم کم بايد ياد بگيرد که از کپرش بيرون بيايد و به مهمان سلام دهد! بايد بفهمد که زن، مي‌تواند عضو مفيدي از يک جامعه باشد... در کنار مردان!

غلام، پسر پنج‌ساله براتعلي است. ظاهراً سر و وضع ما خيلي برايش جذاب است. او با چند بچه‌ي ديگر دور ماشين ما حلقه زده است و نگاه مي‌کند. نگاهش شبيه فقيري است که منتظر ترحم است. بغض گلويم را گرفته. صدايش مي‌کنم تا از هدايايي که براي آنها از شهر آورده‌ايم به او بدهم؛ يک دفتر نقاشي با يک جعبه مدادرنگي. پابرهنه به سمتم مي‌دود. اينجا تقريباً همه‌ي بچه‌ها پابرهنه‌اند. بهتر بود بجاي دفتر و قلم برايشان کفش مي‌آورديم. صندلي را که با خود آورده‌ام، از ساکم در مي‌آورم و به پايش مي‌کنم. پايش در آن گم شده است! کشان کشان به سمت بقيه‌ي بچه‌ها مي‌دود. گويي وزنه‌اي به پايش آويزان کرده‌اند. هنوز به بچه‌ها نرسيده که به زمين مي‌خورد. بچه‌ها به او حمله‌ور مي‌شوند. صندل را از پايش خارج مي‌کنند و شروع مي‌کنند با آن دنبال هم کردن... .

براتعلي اينجا زندگي مي‌کند، چون خانواده‌اش اينجاست؛ و خانواده‌اش اينجاست چون همسايه‌ها اينجايند؛ چون پيرانشان اينجا بودند... . براتعلي اينجا غريبه نيست. همه‌ي بيراهه‌هاي اين دور و بر را مي‌شناسد. او هيچ وقت گم نشده است. اين بيست خانوار، همه او را مي‌شناسند و از شير بزهايش استفاده مي‌کنند. همانطور که او از زن مش رجب نان مي‌گيرد. ناني که آردش را کميته‌ي امداد مي‌آورد. وقتي پدران براتعلي بودند و کميته‌ي امداد نبود، چه کسي براي اينها آرد مي‌آورده؟ احتمالاً آن زمان، کشاورزي هم مي‌کرده‌اند يا بزهايشان آنقدر شير داشته است تا به شهر ببرند و گندم بگيرند.

اينجا منطقه‌ي محرومي است. مردم هم مي‌دانند که محرومند. بايد به آنها کمک کرد! براتعلي اگرچه هنوز اينجا زندگي مي‌کند، اما دوست دارد غلام به شهر برود و دکتر شود. آن وقت بيايد و گلنار را هم با خود ببرد. عمر اين زندگي به سر آمده و اگر تنفس مصنوعي تلويزيون، کميته‌ي امداد و ما نبود، شايد براتعلي هم ديگر نمي‌ماند.

ديگر نمي توان آب انبار زد و در خزينه حمام کرد. ديگر نمي‌توان با روغن، چراغ روشن کرد و راه چهار ساعته تا شهر را با الاغ به يک شبانه روز طي کرد. بي سوادي بايد ريشه‌کن شود و وقتي سواد آمد، بايد کتاب و دفتر و درس و مدرسه هم راه بيفتد ... شايد غلام، يک جامعه‌شناس جوان شود و بتواند اوضاع و احوال دهشان را جامعه شناسي کند!

GPRS هم نمي‌گذارد هيچ کس در بيراهه بماند تا به مهارت براتعلي نيازي باشد. پس ديگر چه دليلي وجود دارد که اينگونه ادامه داد؟ سي سال است انقلاب شده است و ما کاري که شاه ملعون نيمه کاره گذاشت به اتمام نرسانديم! امکانات بايد به همه‌ي نقاط مملکت برسد! مهمتر از آن، فرهنگ و سواد بايد متعلق به همه‌ي مردم باشد! فقر فرهنگي هم بنيان‌برافکن‌تر از فقر مالي است... چرا گلنار همچنان بايد پشت پرده بماند ؟!!

اين منطقه محروم است؛ محروم از توسعه! و ما راهِ نيمه‌کاره‌ي توسعه را به اتمام مي‌رسانيم تا براتعلي هم متمدن باشد. ما سر بازان توسعه ايم!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 22:23  توسط عباس صحرانورد  | 

گویا ستیزه ای است میان شما و ما           آرام می رمد ز جهان شما و ما

پنهان به خویش خواندم و رسوا گریختی      وین خلق لب گزان نگران شما و ما

اشک است بغض محرم گوش صبور من       آه است صرف و نحو زبان شما و ما

داغت به ناز در دل ما خانه می کند             آهی مباد پرده میان شما و ما

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 15:39  توسط عباس صحرانورد  | 

از خود رمیده ام چو کمندی رها شده          مثل سپند تازه به داغ آشنا شده

از خود رمیدم و نرسیدم به غیر خویش         این است روز کشتی بی ناخدا شده

طوفانی است حال هوایی که در سر است   حیرانی است مقصد بی رهنما شده

ما را در انتظار پناه تو مدتی است...            روز از قبیله رانده و شب از قفا شده

ابر نگاهت ارچه مرا سایه سر است            چشمم اسیر خیره غباری است پا شده

سخت است عاشقانه سرودن بدون تو         شعرم دهان زخم نیازی است واشده  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 12:18  توسط عباس صحرانورد  | 

 

برای فتح من این کارزار لازم نیست          رجز نخوانده فتادم سوار لازم نیست

تفیده گر خبر قحط آب می دهیم             مرور خاطره جویبار لازم نیست

ستیزه با که نمودیم من حجاب تو بود      دریغ چهره از آیینه دار لازم نیست

برفت عهد شنی در دراز دستی آب         به موج خانه برآرم قرار لازم نیست

چو باد در پی بی بند و باریم هر صبح      اسیر زلف تو را بند و بار لازم نیست

به شام زلف تو آشفته گشت روز دلم      که خوی مردمی از داغدار لازم نیست

اگرچه توبه شکستم دژم مشو آیا           به یمن مغفرتت توبه کار لازم نیست؟

بخند تا بسپارم که غنچه باز شود           به گوش باغ بخوانم بهار لازم نیست

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 21:26  توسط عباس صحرانورد  | 

به چارپايي مي گفتند که در رمه از ديگران متمايز بود، به نشان آنکه نظر کرده است؛ شايد براي قرباني پسنديده شده بود. آنايي که مي دانستند پادشاه بايد با ديگران فرق کند، به شاهان هم مي گفتند تا پادشاه اگر خدا نباشد، خدا زاده اي باشد يا نسبي از خدايان برده باشد. فر نوري بود که او را راه مي برد تا رمه بي چوپان نباشد.

ديگر اينکه به معناي پيش است و تا بخواهي از آن واژه ساخته اند: فرهنگ، فردا، فرزاد، فرديد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 19:46  توسط عباس صحرانورد  |